20 مرداد 1387

همه چیز زود رخ می دهد و زود می گذرد .

زمان اصراری برای ایستادن ندارد .

آسمان با اینکه روز اول سفر را نوید می دهد اما

دلگیر است .

اولین نخل های سرزمین حجاز را در لابلای هرم هوای جده  می بینم .

و اولین نماز را شکسته بجا می آوریم در جایی که هیچ شباهتی به

مسجدهای ایران ندارد اما نمی دانم چرا نمازهایم آرامش بیشتری دارد !

کسی چیزی نمی گوید که کجاییم و چقدر راه مانده تا دیدار .

نیمه شب است که همه اتوبوس در خواب به سر می بردند و

من نمی دانم که چرا خواب ندارم ؟!

گوشی ام زنگ می خورد

و سعی می کنم آرام حرف بزنم تا کسی بیدار نشود .

برای دایی می گویم که کجاییم و من تنها بیدارم که ...

دیوانه می شوم و بلند می گویم : رسیدیم ...

دایی من گلدسته های حرم حضرت محمد را می بینم .

و اینقدر بلند و دیوانه وار حرف می زنم که همه بیدار می شوند

و دایی هم اشک می ریزد و می گوید :

السلام علیک یا رسول الله .

اینقدر کودک به مدینه می رسم که هنوز نمی دانم

که شب  نمی توان از هتل خارج شد وبه زیارت رفت !

اینقدر کودک به مدینه می رسم که به روحانی کاروان اصرار می کنم

که همین امشب مارا برای دیدار ببرید و استراحت لازم نیست !

اینقدر کودک مدینه را می یابم که با هر تلنگری اشک هایم

پنهان جاری می شود .

و اینقدر کودک مرا به دیدار محمد نبی الله می خواند

که دنیایم تنها در همان لحظه است و

آنچه درراه است

بی خبرم ...

  

 

     

4 مرداد 1387

 

 ۱۸ تیر قبل از غروب خورشید آخرین جلسه کاروان را برگزار می کنند .

همه سعی می کنند باشند .ساره از شهرشان می آید و من هم

از همین نزدیکی .

اضطراب دارم و دستهایم سرد سرداست  ...ا

نگار توی حوض آب سرد فروکردم !

مثل همه جلسات از اوضاع سیاسی و اجتماعی عربستان گفته می شود و

از پادشاه و تغییراتی که این پادشاه می خواهد انجام بده 

 و به اصطلاح روشنفکر نمایی هایش.آنچه را که لازم است

توشه را کنیم را یاد آوری می کنند و ریز برنامه های کاروان

درسرزمین حجاز مثلا :

از کدام باب وارد می شویم ... ریال عربستان چقدر است  ...

نرخ مکالمه با ایران چقدر ...

فاصله جده تا مکه و ساسکو یا تاسکو 

ـ یا نمی دانم بالاخره اسمش چی بود ! ـ تا مدینه چقدر 

 و کلی اطلاعات مکتوب دیگر که آن زمان نسبت به آنها جاهل بودم

 اما حالا می دانم باب فتح و باب عمره و غیره کدام است .

این حرف روحانی کاروان توی ذهنم خراشی ایجاد کرد :

وقتی می خواهی اوج بگیری

باید روی زمین بدوی تا بعد

پرواز کنی ...

 

 

 

 توی هواپیماهستم کنار پنجره و هواپیما

دارد تلاش می کند تا اوج بگیرد !

                               پرواز تا جده ۵/۳ یا ۴ ساعت

                               سطح ارتفاع از دریا ۳۶۰۰

                                                ۱۹ تیر۱۳۸۶ ساعت ۱۴:۵

26 تیر 1387

 

روز قبل از سفر سنگین است

روزی که قرار است توشه برداری سنگین است و دلنشین .

((آتش به جانم افکند شوق لقای دلدار ))

ساعت یک نیمه شب است همه خوابند و من خوابم

و می نویسم ...

هیچ کس جز او نمی داند که چه بر قلبکم  گذشته

 تا به امروز رسیده ام .

صدایی نمی شوم جز بی تابی های دلم را .

جز یا فتاح گفتن ذکری ندارم

پس یا فتاح یا فتاح یا فتاح یا ...

این جواب اولین نامه ای است که می نویسم . 

 میان نوشت :

۱۲ نامه از المیرا گرفته ام که تمامش را نرگس - نویسنده  وبلاگ

 پشت هیچستان جایی است ـبا اشک برایم پاک نویس کرده ...

نامه هایی که هر پاکتش عنوانی دارد و زمانی برای خواندن مثلا 

روز قبل از سفر یا در هواپیما به سوی حضرت عشق یا

جده ایستگاهی به سوی بهشت و ۹ نامه دیگر .

((باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست .

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد :

زهرا !

کفش هایم کو ... ))

نترس آرام باش ...می دانم که اضطراب دیدار سنگین است

اما فقط او را بخوان و از خیل جمعیت عبور کن

یادت باشد که اشک های گرم مادرت را که

روی گونه هایت جا خوش کرده

و چشم های پدرت را با خودت ببری

سبکبار برو

اما دلی را جا نگذار !

آه چقدر سخت است توشه برداشتن !

چقدر  روز قبل از سفر سنگین است !

چقدر نمازهایم آرامتر شده !

                                       ساعت یک بامداد ۱۹ تیر ۱۳۸۶

 

19 تیر 1387

دیشب تا صبح نخوابیدم ...

امروز همان ۱۹ تیری است که ۲۳ سال منتظرش بودم .

صبحانه را خورده و نخورده تمام می کنم

مانتوی آبی ام را می پوشم ...و چادر مشکی ام را به سر می کنم ...

کفش های سفید خوشبختم را برای اولین بار می پوشم بوی نویی می دهد ...

کامپیوترم روشن است و سراج دارد بی امان می خواند ...

بدون اینکه بداند  با هر نوایش با دل من چه می کند ...

جلوی آینه می روم تا خودم را ببینم اما چیزی جز اشک تماشا نمی کنم

با بی بی خداحافظی می کنم ...

توی بغلم گریه می کند و می گوید شفایم را از  حضرت محمد  بخواه

و بقیه هم که همراهم می آیند

هنوز وقت برای خداحافظی دارم .

پاسپورت  و کیفش را و کارت مشخصاتم و کیسه کفش را از دانشکده

علوم تربیتی می گیرم

و هانیه را از دانشکده برمی دارم و

به فرودگاه می روم ...

انگار جراتش را ندارم تا تنها بروم

هنوز جسارت رفتن ندارم !!!

هانی با شوخی هایش و مدل خاص حرف زدنش مامان و بابام را حسابی می خنداند .

توی فرودگاه سیما همسفرم را می یابم و مریم

و  نرگس را ...

که بی تاب تر از من و همسفرانم بود ...

لباس های احرامش را پوشیده بود ...

نرگس محرم شده بود

عینک سیاه مسخره ام را از چشمم برنداشتم تا کسی نداند که چه غوغایی در آن است ...

ساعتی ایستادیم و آخرین نفرات وارد سالن شدیم ...

در آغوش مامام اشک ریختم و شانه ای بابا را بوسیدم و تشکر کردم ...

خواهر کوچک دبستانی ام هم در بغلم گریه می کرد و می گفت خوش به حالت که

می روی ...

خوش به حالت زهرا !!!

 سنگین شده بودم  از همه ی نگاه هایی که می خواستند  

همراهم باشند ...

 

 

18 تیر 1387

  

زان شبی که وعده کردی روز و شب

روز و شب را می شمارم روز و شب

   تنها یک روز نفس کشیدن  تا اولین سلام  به محمد امین

صلوات الله علیه مانده ....

   تنها یک روز التهاب و بی قراری و دلشوره های ناشناخته  مانده ....

   میروم تا نذرم را توی مسجد محل هانی بجا بیاورم ...

   مسجد امام حسن مجتبی که ناخودآگاه به آنجا معتقد شدم ...

  اما نمی شود  !

  در مسجد تا موقع اذان مغرب بسته است و

کسی نیست تا خواهش کنم

 در را برایم باز کند

   ...

 مهمان خانه هانی می شوم ... کنار کوه ...نزدیک آسمان

فاطمه و سمانه و هانی هستند ...

دفتر سفرم را می دهم تا برایم چیزی بنویسند تا یادگاری  قبل از سفر باشد ...

فاطمه برایم می نویسد :

زهرای رفیق

هرچه می خواهی بکن جز اصرار

روزهای دیدار مبارکت ...!

سمانه می نویسد :

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه بامن هوای گریه با من

هانیه روی یک صفحه سفید بزرگ  می نویسد :

هانیه

چیزی توی دلم به هم می ریزد ...چیزی درونم را آشوب می کند ...

به قول بی بی انگار دستی توی دلم لباس می شوید

نمی دانم که چه قرار است بر دلم بگذرد ...

فقط می  دانم طوفانی در راه است ...

تا ۱۹ تیر چیزی نمانده

اضطراب رفتن دارم ...

 

 

31 خرداد 1387

 

ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود ...

 

حال غریبی دارم

 

می فهمم که دارم سر می خورم !

 

مطمئنم که سر خوردم !

 

اصلا یادم نمیاد که چی شد که به سایت عمره سر زدم .

 

انگار یه عادت شده بود توی روزهای داغ خرداد

 

 گاه و بیگاه سراغ لبیک دات کام بروم .

 

هنوز نگاه نکردم اما اشکی است که جاری

 

می شه ...دلی است که می لرزه و قلبی است که

 

بیشتر از همیشه بودنش را به رخ می کشه ...

 

قرآن را باز می کنم تا آرامم کنه :

 

((ای محمد بگو  هرگاه بندگانم درباره من از تو

 

 می پرسند :هان که من سخت نزدیک هستم و نیاز

 

 خواهنده راهرگاه مرا فرا می خواند برآورده

می سازم ...

بقره /  ۱۸۶ ))

 

صفحه زرد رنگ مشخصات مسافرین باز می شه ...

 

شماره کارت ملی  را می خواد ...می نویسم

 

باز هم همه چیز مثل توی زیارتگاه علی بن مهزیار

 

 میشه ...همه چیز می لرزه ...

زلزله به پا میشه ...اما کسی نمی ترسه ...

 

کسی  فرار نمی کنه ...هنوز تا یوم تبلی السرائر

 

خیلی راهه ؟!!

 

توی صفحه زرد فقط یه چیز برایم آشنا بود

 

اون هم اسم خودم :

 

نام زائر ....

نام پدر ...

کد کاروان ۸۳۰۵۹-۲

ایستگاه پروازی مشهد

تاریخ پرواز ۱۹/۴/۸۶

هتل مکه اشپیلیا

هتل مدینه جوهره العاصمه

مدیر کاروان جعفر طالبیان شریف

روحانی کاروان حجت الاسلام حاج احمد ترابی

و....

 

 

                        

 

 

مقصد کجاست ؟

پرسیدم . او گفت :راه !

مقصد همین تلاش قدم هاست ، گیرم به اشتباه .

                                         سیمین بهبهانی